bito mahtab shabi baz az an koche gozashtam?

 

ماجرای طلاق

اون شب وقتی به خونه رسیدم

دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است,

دستشو گرفتم و گفتم:

باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم.

اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد.

دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم.

اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم,

انگار دهنم باز نمی شد.
هرطور بود باید بهش می گفتم

و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود,

باهاش صحبت می کردم.

موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم.

بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم,

از من پرسید چرا؟!
اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد

و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد:

تو مرد نیستی

  اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد

و مثل باران اشک می ریخت,

می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون اومده

و چرا؟
اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم,

چرا که من دلباخته یک دختر جوان به اسم"دوی" شده بودم

و دیگه نسبت به همسرم احساسی نداشتم.
من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم

من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم.

بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم,

خونه, سی درصد شرکت و ماشین رو به اون دادم.

اما اون یک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد.
زنی که بیش از ده  سال باهاش زندگی کرده بودم

تبدیل به یک غریبه شده بود و من واقعا متاسف بودم

و می دونستم که اون ده  سال از عمرش رو برای من تلف کرده

و تمام انرژی و جوانی اش رو صرف من و زندگی با من کرده

, اما دیگه خیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم.
بالاخره اون با صدای بلند شروع به گریه کرد,

چیزی که انتظارش رو داشتم.

به نظر من این گریه یک تخلیه هیجانی بود.

بلاخره مسئله طلاق کم کم داشت براش جا می افتاد.

فردای اون روز خیلی دیر به خونه اومدم

و دیدم که یک نامه روی میز گذاشته!

به اون توجهی نکردم و رفتم توی رختخواب و به خواب عمیقی فرو رفتم.

وقتی بیدار شدم دیدم اون نامه هنوز هم همون جاست,

وقتی اون رو خوندم دیدم شرایط طلاق رو نوشته.

اون هیچ چیز از من نمی خواست به جز این که

در این مدت یک ماه که از طلاق ما باقی مونده بهش توجه کنم.
اون درخواست کرده بودکه در این مدت یک ماه

تا جایی که ممکنه هر دومون به صورت عادی کنار هم زندگی کنیم,

دلیلش هم ساده و قابل قبول بود:

پسرمون در ماه آینده امتحان مهمی داشت

و همسرم نمی خواست که جدایی ما پسرمون رو دچار مشکل بکنه!
این مسئله برای من قابل قبول بود,

اما اون یک درخواست دیگه هم داشت:

از من خواسته بود که بیاد بیارم

که روز عروسی مون من اون رو روی دست هام گرفته بودم

و به خانه اوردم.

و درخواست کرده بود که در یک ماه باقی مونده

از زندگی مشترکمون هر روز صبح

اون رو از اتاق خواب تا دم در

به همون صورت روی دست هام بگیرمو راه ببرم.
خیلی درخواست عجیبی بود,

با خودم فکر کردم حتما داره دیونه می شه.
اما برای این که اخرین درخواستش رو رد نکرده باشم

موافقت کردم.
وقتی این درخواست عجیب و غریب رو برای "دوی"تعریف کردم

اون با صدای بلند خندید گفت:
 
به هرحال باید با مسئله طلاق روبرو می شد,

مهم نیست داره چه حقه ای به کار می بره..

مدت ها بود که من و همسرم هیچ تماسی با هم نداشتیم

تا روزی که طبق شرایط طلاق که همسرم تعین کرده بود

من اون رو بلند کردم و در میان دست هام گرفتم.
هر دومون مثل آدم های دست و پاچلفتی رفتار می کردیم

و معذب بودیم..
پسرمون پشت ما راه می رفت و دست می زد و می گفت:

بابا مامان رو تو بغل گرفته راه می بره.

جملات پسرم دردی رو در وجودم زنده می کرد,

از اتاق خواب تا اتاق نشیمن

و از اون جا تا در ورودی حدود ده متر مسافت رو طی کردیم

.. اون چشم هاشو بست و به آرومی گفت:

راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هیچی نگو!

نمی دونم یک دفعه چرا این قدر دلم گرفت

و احساس غم کردم..

بالاخره دم در اون رو زمین گذاشتم,

رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت,

من هم تنها سوار ماشین شدم

و به سمت شرکت حرکت کردم.

روز دوم هر دومون کمی راحت تر شده بودیم,

می تونستم بوی عطرشو اسشمام کنم.

عطری که مدتها بود از یادم رفته بود.

با خودم فکر کردم من مدتهاست

که به همسرم به حد کافی توجه نکرده بودم.

انگار سالهاست که ندیدمش,

من از اون مراقبت نکرده بودم.

متوجه شدم که آثار گذر زمان بر چهره اش نشسته,

چندتا چروک کوچک گوشه چماش نشسته بود,

لابه لای موهاش چند تا تار خاکستری ظاهر شده بود!
برای لحظه ای با خودم فکر کردم:

خدایا من با او چه کار کردم؟!

روز چهارم وقتی اون رو روی دست هام گرفتم

حس نزدیکی و صمیمیت رو دوباره احساس کردم

این زن,

زنی بود که ده  سال از عمر و زندگی اش رو

با من سهیم شده بود.

روز پنجم و ششم احساس کردم,

صیمیت داره بیشتر وبیشتر می شه,

انگار دوباره این حس زنده شده

و دوباره داره شاخ و برگ می گیره.

 
من راجع به این موضوع به "دوی" هیچی نگفتم.

هر روز که می گذشت برام آسون تر و راحت تر می شد

که همسرم رو روی دست هام حمل کنم و راه ببرم,

با خودم گفتم حتما عظله هام قوی تر شده.

همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب می کرد.

یک روز در حالی که چند دست لباس رو در دست گرفته بود

احساس کرد که هیچ کدوم مناسب و اندازه نیستند.

با صدای آروم گفت: لباسهام همگی گشاد شدند
و من ناگهان متوجه شدم

که اون توی این مدت چه قدر لاغر و نحیف شده

و به همین خاطر بود که من اون رو راحت حمل می کردم,

انگار وجودش داشت ذره ذره آب می شد.

گویی ضربه ای به من وارد شد,

ضربه ای که تا عمق وجودم رو لرزوند.

توی این مدت کوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل کرده بود,

انگار جسم و قلبش ذره ذره آب می شد.

ناخوداگاه بلند شدم و سرش رو نوازش کردم..

پسرم این منظره که پدرش , مادرش رو در اغوش بگیره

و راه ببره تبدیل به یک جزئ شیرین زندگی اش شده بود
همسرم به پسرم اشاره کرد که بیاد جلو

و به نرمی و با تمام احساس اون رو در آغوش فشرد.
من روم رو برگردوندم,

ترسیدم نکنه که در روزهای آخر تصمیم رو عوض کنم.

بعد اون رو در آغوش گرفتم و حرکت کردم.

همون مسیر هر روز, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن

و در ورودی.

دستهای اون دور گردن من حلقه شده بود

و من به نرمی اون رو حمل می کردم,
درست مثل اولین روز ازدواج مون.

روز آخر وقتی اون رو در اغوش گرفتم

به سختی می تونستم قدم های آخر رو بردارم.
 
انگار ته دلم یک چیزی می گفت:

ای کاش این مسیر هیچ وقت تموم نمی شد.

پسرمون رفته بود مدرسه, من در حالی که همسرم در اغوشم بود

با خودم گفتم:
 
من در تمام این سالها هیچ وقت

به فقدان صمیمیت و نزدیکی

در زندگی مون توجه نکرده بودم.
اون روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگی کردم,

وقتی رسیدم بدون این که در ماشین رو قفل کنم

ماشین رو رها کردم,

نمی خواستم حتی یک لحظه در تصمیمی که گرفتم,

تردید کنم.

"
دوی" در رو باز کرد,

و من بهش گفتم که متاسفم,

من نمی خوام از همسرم جدا بشم!

اون حیرت زده به من نگاه می کرد,

به پیشانیم دست زد و گفت:

ببینم فکر نمی کنی تب داشته باشی؟
من دستشو کنار زدم و گفتم:

نه! متاسفم,

من جدایی رو نمی خوام,

این منم که نمی خوام از همسرم جدا بشم.
به هیچ وجه نمی خوام اون رو از دست بدم.
 
زندگی مشترک من خسته کننده شده بود,

چون نه من و نه اون تا یک ماه گذشته

هیچ کدوم ارزش جزییات

و نکات ظریف رو در زندگی مشترکمون

نمی دونستیم.
زندگی مشترکمون خسته کننده شده بود
نه به خاطر این که عاشق هم نبودیم

بلکه به این خاطر که اون رو از یاد برده بودیم.
من حالا متوجه شدم که از همون روز اول

ازدواج مون که همسرم رو در آغوش گرفتم

و پا به خانه گذاشتم موظفم

که تا لحظه مرگ همون طور اون رو

در آغوش حمایت خودم داشته باشم.

"دوی" انگار تازه از خواب بیدار شده باشه

در حالی که فریاد می زد در رو محکم کوبید و رفت
من از پله ها پایین اومدم سوار ماشین شدم

و به گل فروشی رفتم
یک سبد گل زیبا و معطر برای همسرم سفارش دادم
دختر گل فروش پرسید:

چه متنی روی سبد گل تون می نویسید؟
و من در حالی که لبخند می زدم نوشتم :
 

از امروز صبح, تو رو در آغوش مهرم می گیرم

و حمل می کنم,

تو رو با پاهای عشق راه می برم,

تا زمانی که مرگ,

ما دو نفر رو از هم جدا کنه.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳٩٠/۳/٢٥ - maziar farzin


درخت تاک

 

مادرم خواب دید که من درخت تاکم

 

. تنم سبز است و از هر سرانگشتم،

 

 خوشه های سرخ انگور آویزان

  

 

مادرم شاد شد از این خواب و آن را به آب گفت

 

 فردای آن روز، خواب مادرم تعبیر شد


 و من دیدم اینجا باغچه ای است

 

 و عمری ست که من ریشه در خاک دارم

 

  

 

   ناگزیر دستهایم جوانه زد و تنم، ترک خورد


و پاهایم عمق را به جستجو رفت

 

 و از آن پس تاکی که همسایه ما بود،


 رفیقم شد

 

 

و او بود که به من گفت: همه عالم می روند و همه عالم می دوند

 

 پس تو هم رفتن و دویدن بیاموز

 

  

من خندیدم و گفتم: اما چگونه بدویم و چگونه برویم

 

که ما درختیم و پاهایمان در بند

 

  

او گفت: هر کس اما به نوعی می دود


 آسمان به گونه ای می دود

 

 و کوه به گونه ای و درخت به نوعی

 

 

تو هم باید از غورگی تا انگوری بدوی

  

 

و ما از صبح تا غروب دویدیم.

 

از غروب تا شب دویدیم و از شب تا سحر

 

 زیر داغی آفتاب دویدیم و زیر خنکی ماه،

 

دویدیم

 

 همه بهار را دویدیم و همه تابستان را

 

 

وقتی دیگران خسته بودند، ما می دویدیم.

 

وقتی دیگران نشسته بودند،

 

 ما می دویدیم و وقتی همه در خواب بودند،

 

 ما می دویدیم

 

 تب می کردیم و گُر می گرفتیم

 

و می سوختیم و می دویدیم

  

 

 هیچ کس اما دویدن ما را نمی دید

 

 هیچ کس دویدن حبّه انگوری را برای رسیدن نمی بیند

 

 

و سرانجام رسیدیم

 

 

 و سرانجام خامی سبز ما به سرخی پختگی رسید

 

 و سرانجام هر غوره، انگوری شد 

 

 

من از این رسیدن شاد بودم،

 

 تاکِ همسایه اما شاد نبود و به من گفت

 

 تو نمی رسی مگر اینکه

 

 از این میوه های رسیده ات، بگذری

 

و به دست نمی آوری مگر آنچه را به دست آورده ای،

 از دست بدهی

 

و نصیبی به تو نمی رسد مگر آنکه

 نصیبت را ببخشی

 

 

و ما از دست دادیم و گذشتیم و بخشیدیم؛


همه داروندار تابستان مان را

 

 

  

مادرم خواب دید که من تاکم.


 تنم زرد است و بی برگ و بار؛

 

 

مادرم اندوهگین شد و خوابش را به هیچ کس نگفت

 

 

 فردای آن روز اما خواب مادرم تعبیر شد


 و من دیدم که درختی ام بی برگ و بی میوه

 

  

 

 و همان روز بود که پاییز آمد


 و بالاپوشی برایم آورد


 و آن را بر دوشم انداخت و به نرمی  گفت :

 

 

 

 خدا سلام رساند و گفت : مبارکت باد ؛


 که تو اکنون داراترین درختی

 

  

 

 و چه زیباست که هیچ کس نمی داند تو آن پادشاهی


 که برای رسیدن به این همه بی چیزی


 تا کجاها دویدی

 

 

 

 

 

 

من می دانم اگر به معجزه اعتقاد داشته باشم برایم اتفاق خواهد افتاد

 

 و این معجزه ی ایمان است

 

 

من می دانم هر اقدام بزرگ ابتدا محال به نظر می رسد

 

 پس تمام تلاشم را به کار می گیرم

 

 تا محال را به ممکن تبدیل سازم

 

 

من ذهنم را آنگونه ساخته ام که جهنم را برایم به بهشت تبدیل کند

 نه بهشت را به جهنم

 

 

من نقشه زندگی خود را چنان شفاف رسم کرده ام

که تنها راه باقی مانده ساختن آن است

 

 

 

من برای رسیدن به سرزمین اهدافم اولین قدم را برداشته ام

 

 قدم اول یعنی تصمیم

 

 

پس من برنده ام

 

چون می دانم مشکلات مانند صخره هایی هستند که در مسیر رود قرار دارند

 

 اگر صخره نبود رود هیچ آوازی سر نمی داد

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٩/۳/٢٦ - maziar farzin


دلتنگم

امروز

 دلتنگم و با کسی  میل سخن ندارم

چه حکایتی بود رفتن شما و پاییز ما

هنوز منتظر دیدار دوباره تان هستم.

 


 

در زندگی زخمهایی هست 

که روح انسان را در انزوا

  مثل خوره می تراشد

  این درد ها را نمی توان به کسی گفت 

و اگر بگویی باور نمی کنند 

و میگوییند عجیب و استثنایی است .......

 

 

 

دلتنگم...

دلتنگ روزهای با هم بودنمان ...

دلتنگ تو...

دلتنگ من...

دلتنگ لبخندهایمان!

دلتنگ همه چیزهایی که از آن ِ من و تو بود...!

حیف که بود...!

دلتنگ صدایی هستم

که هربار مرا به نام صدا می زد

و چشم هایی که هر بار خیره به  من می ماند.

دلتنگ دست هایی هستم که نوازشگرم بود

وشانه هایی که تکیه گاه دلتنگیم...!

دلتنگم...دلتنگ ِتو...!

اما امروز نه دستی هست که نوازشم کند

و نه شانه ای که تکیه گاهی باشد برای دلتنگیَم...!

امروز نه دستانت را دارم ،

نه نگاهت را،

نه شانه هایت را ...!

امروز عجیب دلتنگم

و تو نیستی...

امروز می خواهمت

و تو نیستی...

امروز چشم هایم تو را می خواهد،

لب هایم نام تو را فریاد می زند،

و دستانم عجیب

دلتنگ لمس ِ دست های گرم توست...

دلتنگم ...

دلتنگ ِ همه ی روزهایی که تو را داشتم...!

دلتنگ ِ همه ی روز هایی که تو مرا داشتی...!

امروز اما عجیب دلتنگتم

و تو نیستی...

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/۱٢/٢٠ - maziar farzin


 

 

همیشه به درد دل این آن گوش می دهم

ولی هیچ کس به دردهای دل من توجهی ندارد

همیشه سنگ صبور دیگران بودم

اما هیچ کس سنگ صبور من نشد

همشیه دیگران را می خندانم

ولی هیچ کس از گریه های پنهانی من خبر ندارد

هرگز نخواستم بگذارم کسی گریه کند

ولی هیچ کس حتی از من نپرسید چرا گریه می کنم

همیشه دیگران را به زندگی امیدوار کرده ام

همیشه گل امید را به این و آن هدیه کرده ام

هرگز نگذاشتم که دوستانم در کنار من احساس تنهایی کنند

اما هیچ کس ندانست که من چقدر تنهایم

خدا را همیشه در ذهن این و آن زنده می کردم

کسی از من نپرسید که چرا در اوج جوانی موهای سرم سفید شده

یا چرا پیچ و خم زندگی در این سن کم در پیشانی من نمایان شده

برای صدای دل عزیزانم احترام خاصی قایل بودم

اما کسی صدای بلند شکستن دل مرا نشنید

هرگز نخواستم از غصه هایم برایشان بگویم

اما همیشه گوش شنوای غمهای دیگران بودم

دل من دیگر به این چیزها عادت کرده

به فریادهای خاموش به آرام آرام شکستن

به گریه های شب هنگام در زیر نور ماه

کاش دیگران بدانند که من این گونه هستم

این گونه می مانم

ای کاش .....

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/٥/۳٠ - maziar farzin


نقاب

 

 

تازه با صدای زنگ ساعت بیدار شدم

دستمو دراز می کنم که از بغل تختم نقابمو بر دارم،

یه چیزی به دستم می خوره

میارمش بالا میبنم یه نقاب دیگمه میندازمش زمین

  پا میشم رو تخت میشینم و

به دور تختم نگاه میکنم تا نقابمو پیدا کنم

اینور و اونور تختم چهار پنج تا نقاب افتاده

بالاخره از بینشون یکی رو که الان لازم دارم پیدا میکنم

و بنلد میشم میرم وبا شادی به همه  سلام می کنم .

دست و رومو میشورم و میشینم صبحونه می خورم...

  

یک ساعتی از بیدار شدنم گذشته که تلفن زنگ میزنه

مامان گوشی رو بر می داره و

بعد منو صدا میکنه که فلانی پشت خطه

با سرعت به اتاقم میرم و از کنار تلفن نقاب دیگرم رو بر میدارم

و با نقاب قبلی روی صورتم عوض می کنم بعد جواب تلفن رو میدم ...

ساعت یازده شده باید برم تو محل خرید کنم. لباسامو عوض می کنم ..

به رخت آویز دم در نگاه میکنم نقابم نیست

با عجله میام اتاق به دنبال نقابم ...وای خدای من  من چقدر شلختم

چطور صبح متوجه نشده بودم همه جا پره نقابه

درست نمیشه تو اتاق راه رفت باید

یه فکری به حالشون بکنم شاید تو یه قفسه بچینم

یا شایدم یه کمد خریدم براشون

حالا فعلا کار دارم باید برم بعدا یه فکری می کنم.

یه نگاه روی نقابا میندازم و نقاب مخصوصم رو پیدا می کنم

با سرعت نقاب صورتم رو رو زمین میندازم

و این یکی رو به صورت میزنم

با ابروهایی گره کرده از خونه میرم بیرون .

با میوه فروش وسوپری کلی چونه میزنم سر قیمت

و با دستای پر و قیافه حق به جانب خسته بر میگردم خونه

و خریدارو میریزم اینور اونور رو

مبل ولو میشم تخت خواهرمو میبینم که هنوز مرتب نشده

بهش غر میزنم و اونم با حرس جوابمو میده ،

منم کم نمیارمو جوابشو میدم و بحثمون ادامه پیدا میکنه ،

همینطور که در حال جر و بحثم به اتاق میرم تا موهامو مرتب کنم

که خودمو تو آینه میبینم ای وای هنوز نقابمو عوض نکردم

میگردم و از بین نقاب ها نقابم رو پیدا می کنم و نقاب ها رو جا به جا می کنم..

احساس آرامش می کنم

خواهرم همچنان داره غر  میزنه ولی نیازی نمیبینم که جوابشو بدم.

میرم آشپزخونه و در حالی که آهنگی رو زمزمه میکنم

سالاد رو آماده میکنم و میز رو میچینم.

ناهار می خوریم .

           

ساعت 2 بعد از ظهره رو تختم دراز کشیدم

و به وضعیت اتاقم نگاه میکنم باید یه فکری به حال

این نقاب ها بکنم تو اتاق جا واسه حرکت نیست ..

خسته شدم از دستشون ..

همیشه همین وضعیته

وسطها که مرتبشون میکنم دو روز مرتبا و دوباره همه چی بهم میریزه..

خستم می خوام یه چرت بزنم بعدا بهشون فکر میکنم.

ساعت 4 شده باید جلسه ای برم تند تند لباسامو میپوشم

و از روی زمین نقابی رو بر میدارم و با نقاب رو صورتم عوض میکنم...

باز نگام به وضعیت اتاق میافته وحشتناکه باید یه فکری کرد

شاید بهتر این باشه که منم مثل خواهرم یه نقاب هفت رنگ  بخرم

و اینا رو دور بندازم اون همه جا به کارم میاد...

حالا بعدا روش فکر میکنم...

تو آینه نگاه میکنم صورتم خیلی جدی شده ..

خوبه آمادم میرم به سمت جلسه ..

 سوار تاکسی شدم بغل دستیم بوی بدی میده

نگاهی بهش میندازم و پنجره رو باز میکنم...

باید نقاب صبرمو هم بر میداشتم ...

وای... این راننده چرا اینجوری رانندگی  میکنه...

اه ...چقدر ترافیکه سرسام گرفتم. میرسم جلسه....

وای چقدر شلوغه... همش تقصیر ترافیکه...

قانون اگه درست اجرا میشد نه ترافیک بود نه من دیر میرسیدم

همه چی همینجوریه هیچکی درست کاراشو انجام نمیده.

به سختی جایی برای نشستن پیدا میکنم و میشینم... ا

ه.. این چه سخنرانیه ..

معلوم نیست کی بهش مدرک دکترا داده...

چرت و پرت حرف میزنه... خسته شدم...

نگاه به ساعتم میندازم...

یک ساعت گذشته دیگه نمیتونم تحمل کنم ...

پا میشم و میام خونه...

نقابمو عوض میکنم و خودمو تو اینه نگاه میکنم چقدر خستم.. .

رو مبل جلو تلویزیون ولو میشم و با کنترل کانل ها رو تند تند عوض میکنم..

زنگ در میخوره بابام درو باز میکنه

میگه بیا دوستاتن

فوری میرم اتاقم و نقابمو عوض میکنم و  میرم دم در ...

بچه ها می خوان برن پارک اومدن دنبالم..

میرم لباسمو عوض میکنم و یه نگاه به آینه میندازم

صورتم خیلی شاد و سرحاله..

از اتاق میام بیرون و یخورده سر به سر مامانم میزارمو

و خداحافظی میکنم و میرم با دوستام پارک

با دوستا کلی جک تعریف میکنیم شوخی میکنیم ومیگیمو میخندیم...

خیلی خوش میگذره.

   

ساعت 10 شبه... روبروی آینه اتاقم واستادم و خودمو نگاه میکنم...

بر میگردم و یه نگاه بهنقاب های پخش و پلا روی زمین میندازم...

 باید یه فکری به حالشون بکنم

دیگه از دستشون خسته شدم...

رو زمین بین نقابها میشینم و بهشون نگاه میکنم باید مرتبشون کنم

ولی کجا بزارمشون... بعدا بهش فکر میکنم...

نه ...

نمیتونم تحملشون کنم

بهتره فعلا زیر تخت بزارمشون تا بعد یه فکری بکنم

نقاب صورتمو بر میدارمو پرتش میکنم بین بقیه

بلند میشم تو آینه خودمو نگاه کنم

که تازه یادم میوفته که نقابو از رو صورتم بر داشتم ...

بدون نگاه کردن به آینه دوباره میشینم رو زمین....

خستم...

نمیدونم چی کار باید بکنم...

اینهمه نقاب دیوونم میکنه...

گاهی وقتا دوست دارم بدون نقاب تو کوچه برم...

اما میترسم...

از اتفاقهایی که ممکنه بیافته میترسم...

نمیدونم مردم با یه آدم بی نقاب چه رفتاری میکنن..

اه...

ولش کن بابا بعدا بهش فکر میکنم...

نمیشه...

نمیتونم....

باید یه کاری بکنم..

فردا میرم نقاب هفت رنگ میگیرم....

آره این بهتره...

             

الانم همه اینا رو میندازم دور...  

ولی ..

اونوقت بی نقاب چطور برم نقاب بخرم...

بی خیال بزار یه روزم بی نقاب برم ببینم چه اتفاقی میافته

بعد دوباره از فردا نقاب جدیدمو میزنم...

میترسم...      

باید خودمو به بی خیالی بزنم..

آخرش اینه که آدم حسابم نمیکنن یا تحویلم نمیگیرن

یا فکر میکنن بی کلاسم یا...

بی خیال بابا یه روزه دیگه

روزدیگه که نقابمو بزنم منو نمیشناسن که یادشون بیافته.

یه باره...

به امتحانش می ارزه....  

  پا میشم میرم یه کیسه زباله بر میدارم میارم

و همه نقابهارو میندازم توش..  

  بابا و مامانو خواهرم با تعجب نگاهم میکنن...

خواهرم میگه عقلتو از دست دادی

چیکار داری میکنی..

  بابام میگه دخترم فکر کن، ا

ینجوری نمیتونی بری تو جامعه....

نگران نباشین فقط برای یه روز نقاب نمیزنم...

سر کیسه زباله رو میبندم و میبرم میزارمش دم در..

 میام تو اتاق...

به اتاق نگاه میکنم...

چقدر خوب شده...

حس خوبی بهم میده...

دوست دارم خودمو تو آینه ببینم

ولی میترسم...

آروم آروم با ترس و با چشمای بسته به سمت آینه میرم...

 باید امتحان کنم...

با یک بار که چیزی نمیشه...  

نفس عمیق میکشم و آروم چشمامو باز میکنم...

وای...                                                       

        خدای من

این منم....

چقدر زیبام....                                                

     چقدر زیبام....

چه حس خوبی دارم...                                

 یه آرامش عجیبی تو وجودم حس میکنم...

چرا باید این زیبایی رو پشت نقاب قایم کنم...

نکنه بقیه آدمهای زیر نقاب  هم زیبا باشن

باید به بقیه هم بگم که امتحان کنن....

به امتحانش می ارزه...     

 دوست ندارم دیگه نقاب بزنم...  

 ولی بقیه آدمها چی میگن...

 بی خیال...            

   واسه چی این زیبایی رو مخفی کنم....

دیگه نقاب نمیزنم       

        نه دیگه نقاب نمیزنم...                 

          هیچوقت

                                 احساس میکنم آزادم

روزی نقاب هایم را به دور ریختم

 و بی نقاب در کوچه پس کوچه های شهر دویدم،

 مردم بانگ بر آوردند که این مرد دیوانه است!

 چنین بود که من دیوانه شدم!

 و از برکت این دیوانگی به آزادی و امنیت رسیدم.

دیوانگیم را نمی پوشانم!

 چون سال هاست نقاب هایم را دور ریخته ام!

می خواهم بی نقاب در میان این خلق نقابدار بمانم،

بی آنکه به فهمیده شدن بیاندیشم.

 

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/۳/٥ - maziar farzin


اطلاعات لطفآ !

وقتی خیلی کوچک بودم

اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم
هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن

 که به دیوار وصل شده بود

 به خوبی در خاطرم مانده.ا

قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمی رسید

 ولی هر وقت که مادرم با تلفن  حرف می زد می ایستادم

 و گوش می کردم و لذت می بردم .

بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب

 در این جعبه جادویی زندگی می کند

 که همه چیز را می داند .

 اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود ،

 و به همه سوالها پاسخ می داد.ا

ساعت درست را می دانست

 و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا می کرد .

ا بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم

 روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود .

رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم


بازی می کردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم.ا

دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت

 چون کسی در خانه نبود که دل داریم بدهد .ا

انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش

 دور خانه راه می رفتم . تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد !

فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم .ا

تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم

اطلاعات لطفآ .ا

صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات .ا

انگشتم درد گرفته .... حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود ،

 اشکهایی که سرازیر شد .ا

پرسید مامانت خانه نیست ؟

گفتم که هیچکس خانه نیست .ا

پرسید خونریزی داری ؟

جواب دادم : نه ، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم .ا

پرسید : دستت به جا یخی می رسد ؟

گفتم که می توانم درش را باز کنم .ا

صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار .ا

یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم .ا

صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات .ا

پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد .ا

بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس می گرفتم .ا

سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم
 و

او بود که به من گفت آمازون کجاست .

 سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد .

 او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم .ا
 


روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم

و داستان غم انگیزش رابرایش تعریف کردم .

او در سکوت به من گوش کرد و بعد

حرفهایی را زد که عمومآ بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند .

 ولی من راضی نشدم . ا

پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند

 و خانه ها را پر از شادی میکنند عاقبتشان اینست

که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل می شوند ؟
 

فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید ،

چون که گفت : عزیزم ، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست

که می شود در آن آواز خواند

 و من حس کردم که حالم بهتر شد .ا

 

وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم .

 دلم خیلی برای دوستم تنگ شد


. اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود

و من حتی به فکرم هم نمی رسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم .ا

وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم ، خاطرات بچگیم را همیشه دوره میکردم .

در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم ،

یادم می آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم .ا

احساس می کردم که اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور بود

 که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه می کرد

سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم ،

 هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد .

ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم :

 اطلاعات لطفآ !

صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش ، پاسخ داد اطلاعات .ا

ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند ؟

سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت :

 فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده .ا
خندیدم و گفتم : پس خودت هستی ،

 می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی ؟

گفت : تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود ؟

هیچوقت بچه ای نداشتم
و همیشه منتظر تماسهایت بودم .ا

به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم .

 پرسیدم آیا می توانم هربار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم .ا

گفت : لطفآ این کار را بکن ، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم .ا

سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم .ا

یک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات .ا

 
گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم ..ا

پرسید : دوستش هستید ؟

گفتم : بله یک دوست بسیار قدیمی ..ا

گفت : متاسفم ، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد

چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت .ا
قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید ،

ماری برای شما پیغامی گذاشته ،

 یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم ،

 بگذارید بخوانمش ..ا

صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند :
به او بگو که:

 دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند ...

 خودش منظورم را می فهمد

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/۱/٢۳ - maziar farzin


کرگدن و دم جنبانک

کرگدن گفت:نه ,امکان ندارد.کرگدنها نمی توانند با کسی دوست بشوند.

دم جنبانک گفت:اما پشت تو می خارد.لای چینهای پوستت پر از حشره های ریز است.یکی باید پشت تو را بخاراند.یکی باید حشره های تو را بردارد.

کرگدن گفت: اما من نمی توانم با کسی دوست بشوم.پوست من خیلی کلفت است.همه به من می گویند پوست کلفت.

دم جنبانک گفت:اما دوست خوبم,دوست داشتن به قلب مربوط میشود نه به پوست.

کرگدن گفت:ولی من که قلب ندارم,من فقط پوست دارم.

دم جنبانک گفت:این که امکان ندارد,همه قلب دارند.

کرگدن گفت:کو,کجاست؟من که قلب خودم را نمی بینم.

دم جنبانک گفت:خب,چون از قلبت استفاده نمی کنی,قلبت را نمی بینی.ولی من مطمئنم که زیر این پوست کلفت یک قلب نازک داری.

کرگدن گفت:نه,من قلب نازک ندارم,من حتما یک قلب کلفت دارم.

دم جنبانک گفت:نه,تو حتما یک قلب نازک داری,چون به جای اینکه دم جنبانک را بترسانی,به جای اینکه لگدش کنی, به جای اینکه دهن گشاد و گنده ات را باز کنی وآن را بخوری,داری با او حرف می زنی.

کرگدن گفت:خب , این یعنی چی؟

دم جنبانک گفت:وقتی که یک کرگدن پوست کلفت ,یک قلب نازک دارد یعنی چی؟یعنی اینکه میتواند دوست داشته باشد,میتواند عاشق شود.

کرگدن گفت:اینها که میگویی یعنی چه؟

دم جنبانک گفت:یعنی...بگذار روی پوست کلفت قشنگت بنشینم,بگذار...

کرگدن چیزی نگفت.یعنی داشت دنبال یک جمله ی مناسب می گشت.فکر کرد بهتر است همان اولین جمله اش را بگوید.

اما دم جنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتش را می خاراند.داشت حشره های ریز لای چین های پوستش را بر می داشت.

کرگدن احساس کرد چقدر خوشش می آید! اما نمی دانست از چی خوشش می آید.

کرگدن گفت:اسم این دوست داشتن است؟اسم این که من دلم می خواهدتو روی پشت من بمانی و مزاحم های کوچولوی پشتم را بخوری؟

دم جنبانک گفت:نه,اسم این نیاز است, من دارم به تو کمک می کنم و تو از این که نیازت بر طرف میشود احساس خوبی داری.یعنی احساس رضایت          می کنی,اما دوست داشتن از این مهمتر است.

کرگدن نفهمید که دم جنبانک چه میگوید.



روزها گذشت,روزها,هفته ها و ماه ها و دم جنبانک هر روز می آمد و پشت کرگدن می نشست.هر روز پشتش را می خاراند و هر روز حشره های کوچک مزاحم را از لای پوست کلفتش بر می داشت

و کرگدن هر روز احساس خوبی داشت.



یک روز کرگدن به دم جنبانک گفت: به نظر تو این موضوع که کرگدنی از اینکه دم جنبانکی پشتش را می خاراند و حشره های مزاحمش را می خورد احساس خوبی دارد,برای یک کرگدن کافی است؟

دم جنبانک گفت:نه,کافی نیست.

کرگدن گفت:درست است کافی نیست.چون من حس میکنم چیزهای دیگری هم دوست دارم.راستش من بیشتر دوست دارم تو را تماشا کنم.

دم جنبانک چرخی زد و پرواز کرد, چرخی زد و آواز خواند, جلوی چشمهای کرگدن.کرگدن تماشا کرد وتماشا کرد و تماشا کرد, اما سیر نشد.

کرگدن میخواست همین طور تماشا کند.کرگدن با خودش فکر کرد این صحنه قشنگ ترین صحنه ی دنیاست و این دم جنبانک قشنگ ترین دم جنبانک دنیا و او خوشبخت ترین کرگدن روی زمین.وقتی که کرگدن به اینجا رسید احساس کرد که یک چیز نازک از چشمش افتاد.

کرگدن ترسید و گفت:دم جنبانک,دم جنبانک عزیزم,من قلبم را دیدم.همان قلب نازکم را که می گفتی! اما قلبم از چشمم افتاد.حالا چه کار کنم؟

دم جنبانک برگشت و اشک های کرگدن را دید.آمد و روی سر او نشست و گفت:غصه نخور دوست عزیز,تو یک عالم از این قلبهای نازک داری.

کرگدن گفت:راستی,اینکه کرگدنی دوست دارد دم جنباکی را تماشا کند و وقتی تماشایش میکند قلبش از چشمش می افتد,یعنی چه؟

دم جنبانک چرخی زد و گفت:یعنی اینکه کرگدنها هم عاشق میشوند!

کرگدن گفت:عاشق یعنی چه؟

دم جنبانک گفت:یعنی کسی که قلبش از چشمهایش میچکد.

کرگدن باز هم منظور دم جنبانک را نفهمید.اما دوست داشت دم جنبانک باز حرف بزند,باز پرواز کند و او باز هم تماشایش کند و باز قلبش از چشمهایش بیفتد.

کرگدن فکر کرد اگر قلبش همین طور از چشمهایش بریزد,یک روز حتما قلبش تمام می شود.

آن وقت لبخند زد و با خودش گفت:من که اصلا قلب نداشتم,حالا که دم جنبانک به من قلب داد چه عیبی دارد؟!بگذار تمام قلبم را برای او بریزم

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/۱٢/٤ - maziar farzin


چهار همسر

روزی روزگاری مرد ثروتمندی بود که چهار همسر داشت .

همسر چهارمیش رو خیلی دوست داشت و همیشه برایش گرانقیمت ترین هدایا و

 بهترین غذاها را تهیه می کرد.

او عالی ترین ها را برای همسرش می خواست.

 همسر سومش را هم خیلی دوست داشت و به داشتن او افتخار می کرد

 ولی همیشه می ترسید که روزی این زن او را ترک کند.

مرد بیش از همه عاشق همسر چهارمش بود و همسر دومش را هم دوست داشت.

این زن بسیار صبور و همیشه با محبت مراقب او بود.

مرد به او اعتماد زیادی داشت و وهر وقت با مشکلی مواجه   می شد

از او کمک می خواست .

همسر اول مرد به او بسیار وفا دار بود

و نقش بسیار مهمی در نگهداری سرمایه او بازی   می کرد.

با این وجود او همسر اولش را دوست نداشت اگرچه این زن عمیقا عاشقش بود

اما ان مرد کمتر به این زن توجه داشت.

روزی مرد احساس کرد بیمار است و فهمید فرصت زیادی برای زندگی کردن ندارد.

بنابر این از چهارمین همسر خود پرسید:

"من تو را بیشتر از سه همسر دیگرم دوست داشتم و برای تو بهترین

هدایا را گرفتم و بیشتر از همه مراقب تو بودم

حالا که دارم میمیرم ایا در کنارم میمانی؟به من کمک می کنی؟

زن چهارم پاسخ داد:نه به هیچ وجه و بدون گفتن کلمه ای دیگر به راه خود رفت.

پاسخ او درست مانند یک چاقوی تیز در قلب مرد فرو رفت.

مرد غمگین از همسر سومش پرسید:من در تمام زندگی ام تو را دوست داشتم.

حالا که دارم میمیرم کنار من می مانی؟ایا به من کمک می کنی؟

همسر سوم به مرد پاسخ داد:"زندگی همچنان زیباست.

وقتی تو بمیری من دوباره ازدواج می کنم.

قلب مرد شکست و یخ زد.

سپس از همسر دومش پرسید:"من همیشه زمان مشکلات به سراغ تو می امدم

و تو هم همیشه به من کمک کردی حالا که دارم میمیرم ایا از من حمایت میکنی؟

به من کمک می کنی؟

همسر دوم پاسخ داد:من متاسفم.الان نمی توانم کمک کنم.

نهایتا می توانم با تو تا مزارت بیایم.

این جواب درست مانند این بود که مرد صاعقه بزند

و مرد احساس تباهی کرد.

بعد صدایی امد که گفت:من با تو می مانم و با تو می ایم

.مهم نیست که تو کجا می روی.مرد به دنبال صاحب صدا گشت.

همسر اول مرد بود.او خیلی نحیف بود

 چون مرد خوب به او رسیدگی نکرده بود.

مرد گفت:باید وقتی فرصتش را داشتم بهتر از تو مراقبت می کردم.

حقیقت این است که همگی ما چهار همسر در زندگی مان داریم.

چهارمین همسر ما بدن ما است.مهم نیست که چقدر زمان برای

رسیدگی به ان صرف کنیم.وقتی ما می میریم او مارا ترک می کند.

همسر سوم ما:دارایی و موقعیت ماست.وقتی میمیریم همه انها

به دیگران تعلق پیدا می کند.

دومین همسر ما خانواده و دوستان ماست.مهم نیست چه مدت

 

زمانی با ما بوده اند بیشترین کاری که انها می توانند انجام دهند این

است که با ما تا سر مزارمان بیایند.

اما اولین همسر ما روح و روان ماست که اغلب اوقات در پی قدرت

و پول و موقعیت از ان غافل شده ایم.

تنها روح ماست که هرجا می رویم ما را همراهی میکند.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/۱۱/٢٤ - maziar farzin


اعتماد

روزی زنی نزد شیوانا استاد معرفت آمد و به او گفت که همسرش نسبت به او و فرزندانش

بی تفاوت شده است و او می ترسد که نکند مرد زندگی اش دلش را

به کس دیگری سپرده باشد.

شیوانا از زن پرسید: آیا مرد نگران سلامتی او و بچه هایش هست و برایشان غذا و مسکن و امکانات رفاهی را فراهم می کند؟

 

! زن پاسخ داد: آری در رفع نیازهای ما سنگ تمام می گذارد

و از هیچ چیز کوتاهی نمی کند!

 

شیوانا تبسمی کرد و گفت:پس نگران نباش و با خیال راحت به زندگی خود ادامه بده!"

 

دو ماه بعد دوباره همان زن نزد شیوانا آمد و گفت:" به مرد زندگی اش مشکوک شده است. او بعضی شبها به منزل نمی آید و با ارباب جدیدش که زنی پولدار و بیوه است

 صمیمی شده است.

 

 زن به شیوانا گفت که می ترسد مردش را از دست بدهد.

 

 شیوانا از زن خواست تا بی خبر به همراه بچه ها به منزل پدر برود

و واکنش همسرش را نزد او گزارش دهد.

 

 روز بعد زن نزد شیوانا آمد و گفت شوهرش روز قبل

 وقتی خسته از سر کار آمده و کسی را در منزل ندیده هراسان و مضطرب

 همه جا را زیر پا گذاشته تا زن و بچه اش را پیدا کند

و دیشب کلی همه را دعوا کرده

 که چرا بی خبر منزل را ترک کرده اند.

شیوانا تبسمی کرد و گفت:" نگران مباش! مرد تو مال توست.

 آزارش مده و بگذار به کارش برسد. او مادامی که نگران شماست، به شما تعلق دارد."

 

شش ماه بعد زن گریان نزد شیوانا آمد و گفت:" ای کاش پیش شما نمی آمدم

و همان روز جلوی شوهرم را می گرفتم.

او یک هفته پیش به خانه ارباب جدیدش یعنی همان زن پولدار و بیوه رفته

 و دیگر نزد ما نیامده

و  این نشانه آن است که او دیگر زن و زندگی را ترک کرده است

و قصد زندگی با زن پولدار را دارد."

 

زن به شدت می گریست و از بی وفایی شوهرش زمین و زمان را دشنام می داد.

شیوانا دستی به صورتش کشید و خطاب به زن گفت:

" هر چه زودتر مردان فامیل را صدا بـزن و بی مقدمه به منزل ارباب پولدار بروید.

 حتماً بلایی سر شوهرت آمده است!"

 زن هراسناک مردان فامیل را خبر کرد و همگی به اتفاق شیوانا به در منزل ارباب پولدار رفتند.

 

 ابتدا زن پولدار از شوهر زن اظهار بی اطلاعی کرد.

اما وقتی سماجت شیوانا در وارسی منزل را دید تسلیم شد.

سرانجام شوهر زن را درون چاهی در داخل باغ ارباب پیدا کردند.

او را در حالی که بسیار ضعیف و درمانده شده بود از چاه بیرون کشیدند.

 

مرد به محض اینکه از چاه بیرون آمد به مردان اطراف گفت

 که سریعاً به همسر و فرزندانش خبر سلامتی او را بدهند که نگران نباشند

 

 شیوانا لبخندی زد و گفت:" این مرد هنوز نگران است.

پس هنوز قابل اعتماد است و باید حرفش را باور کرد."

بعداً مشخص شد که زن بیوه ارباب هر چه تلاش کرده بود تا مرد را فریب دهد

 موفق نشده بود و به خاطر وفاداری مرد او را درون چاه زندانی کرده بود.

 

 یک سال بعد زن هدیه ای برای شیوانا آورد. شیوانا پرسید:" شوهرت چطور است؟! "

زن با تبسم گفت:" هنوز نگران من و فرزندانم است.

 بنابراین دیگر نگران از دست دادنش نیستم!

 به همین سادگی!" ...

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/۱۱/۱ - maziar farzin


اصل قورباغه ای

 

 

اگر یک قورباغه را بردارید وداخل یک ظرف آب جوش بیندازید قورباغه

چه کار می کند؟
بیرون می پرد! درواقع قورباغه فورا به این نتیجه می رسد که لذتی در کار نیست وباید برود!

حالا اگر همین قورباغه را بردارید وداخل یک ظرف آب سرد بیندازید وبعد ظرف را روی اجاق بگذارید وبه تدریج به آن حرارت بدهید

قورباغه چه کار می کند؟

استراحت میکند...چند دقیقه بعد به خودش می گوید: ظاهرا آب گرم شده است وتا چشم به هم بزنید یک قورباغه آب پز آماده است.

 

نتیجه اخلاقی داستان!

 

زندگی به تدریج اتفاق می افتد.ماهم می توانیم مثل قورباغه داستانمان ابلهی کنیم و وقت را از دست بدهیم و ناگهان ببینیم که کار از کار گذشته است .همه ما باید نسبت به جریانات زندگی مان آگاه و بیدار باشیم.

 

سوال؟

 

اگر فردا صبح از خواب بیدار شوید و ببینید که بیست کیلو چاق شده اید نگران نمی شوید؟

البته که می شوید! سراسیمه به بیمارستان تلفن می زنید :

الو ،اورژانس ،کمک،کمک ،من چاق شده ام !

اما اگر همین اتفاق به تدریج رخ بدهد، یک کیلو این ماه،یک کیلو ماه آینده و...آیا بازهم همین عکس العمل را نشان می دهید؟ نه!

با بی خیالی از کنارش می گذرید.

برای کسانی که ورشکسته می شوند ،اضافه وزن می آورند یا طلاق میگیرند یا آخر ترم مشروط می شوند! این حوادث دفعتا اتفاق نمی افتد یک ذره امروز،یک ذره فردا وسر انجام یک روز هم انفجار و سپس

می پرسیم :چرا این اتفاق افتاد؟

زندگی ماهیت انبار شوندگی دارد.هر اتفاقی به اتفاق دیگر افزوده

می شود، مثل قطره های آب که صخره های سنگی را می فرساید.

اصل قورباغه ای به ما هشدار می دهد که مراقب تمایلات خود باشید!

ما باید هر روز این پرسش را برای خود مطرح کنیم :

به کجا دارم می روم؟

آیا من سالمتر، مناسبتر، شادتر وثروتمندتر ازسال گذشته ام هستم؟ واگر پاسخ منفی است بی درنگ باید در کارهای خود تجدید نظر کنیم.

 

خلاصه کلام :

 

شاید این نکته رعب انگیز باشد اما واقعیت این است که هیچ ثباتی در کار نیست یا باید به جلو پیش بروید یا بلغزید و پایین بیفتید.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/۱٠/٢٧ - maziar farzin


مرگ یک همکار

یکروز وقتى کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود:

«دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت ».

شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار می شود دعوت می کنیم .

در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکى از همکارانشان ناراحت         می شدند امّا پس از مدتى، کنجکاو می شدند که بدانند کسى که مانع پیشرفت آن ها در اداره می شده که بوده است.این کنجکاوى، تقریباً تمام کارمندان را ساعت١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعیت زیاد می شد هیجان هم بالا می رفت. همه پیش خود فکر   می کردند: «این فرد چه کسى بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد! کارمندان در صفى قرار گرفتند و یکى یکى نزدیک تابوت می رفتند و وقتى به درون تابوت نگاه می کردند ناگهان خشکشان می زد و زبانشان بند می آمد. آینه اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه می کرد، تصویر خود را می دید. نوشته اى نیز بدین مضمون در کنار آینه بود:

"تنها یک نفر وجود دارد که می تواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نیست جزء خود شما. "


شما تنها کسى هستید که می توانید زندگی تان را متحوّل کنید. شما تنها کسى هستید که می توانید بر روى شادی ها، تصورات و موفقیت هایتان اثر گذار باشید. شما تنها کسى هستید که می توانید به خودتان کمک کنید.زندگى شما وقتى که رئیستان، دوستانتان، والدین تان، شریک زندگی تان یا محل کارتان تغییر می کند، دستخوش تغییر نمی شود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغییر می کند که شما تغییر کنید، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذارید و باور کنید که شما تنها کسى هستید که مسئول زندگى خودتان می باشید. مهم ترین رابطه اى که در زندگى می توانید داشته باشید، رابطه با خودتان است. خودتان را امتحان کنید. مواظب خودتان باشید. از مشکلات، غیرممکن ها و چیزهاى از دست داده نهراسید. خودتان و واقعیت هاى زندگى خودتان را بسازید. دنیا مثل آینه است. انعکاس افکارى که فرد قویاً به آن ها اعتقاد دارد را به او باز مى گرداند. تفاوت ها در روش نگاه کردن به زندگى است....

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/۱٠/٢۳ - maziar farzin


 

پروفسور مقابل کلاس فلسفه خود ایستاد و چند شیء رو روی میز گذاشت. وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ سس مایونز رو برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.

بعد از شاگردان خود پرسید که آیا این ظرف پر است؟ و همه موافقت کردند. سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد. سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپهای گلف قرار گرفتند؛

و سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند. بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت؛ و خوب البته، ماسه ها همه جاهای خالی رو پر کردند.

او یکبار دیگر پرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند: 'بله'. بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد. 'در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها رو پر می کنم!' همه دانشجویان خندیدند. در حالی که صدای خنده فرو می نشست، پروفسور گفت: ' حالا من می خوام که متوجه این مطلب بشین که :  

این شیشه نمایی از زندگی شماست،

توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند: خدا، خانواده تان، فرزندانتان، سلامتیتان، دوستانتان و مهمترین علایقتان- چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر از بین بروند ولی اینها بمانند، باز زندگیتان پای برجا خواهد بود.

سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل کارتان، خانه تان و ماشنیتان.

ماسه ها هم سایر چیزها هستند- مسایل خیلی ساده.'

پروفسور ادامه داد: 'اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدید، دیگر جایی برای سنگریزه ها و توپهای گلف باقی نمی مونه، درست عین زندگیتان. اگر شما همه زمان و انرژیتان رو روی چیزهای ساده و پیش پاافتاده صرف کنین، دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت داره باقی نمی مونه. به چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت داره توجه زیادی کنین، با فرزندانتان بازی کنین، زمانی رو برای چک آپ پزشکی بذارین. با دوستان و اطرافیانتان به بیرون بروید و با اونها خوش بگذرونین. همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابیها هست. همیشه در دسترس باشین.. اول مواظب توپهای گلف باشین، چیزهایی که واقعاً برایتان اهمیت دارند، موارد دارای اهمیت رو مشخص کنین. بقیه چیزها همون ماسه ها هستند.'

یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید: 'پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟' پروفسور لبخند زد و گفت: ' خوشحالم که پرسیدی. این فقط برای این بود که به شما نشون بدم که مهم نیست که زندگیتان چقدر شلوغ و پر مشغله ست، همیشه در اون جایی برای دو فنجان قهوه ، برای صرف با یک دوست هست

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/۱٠/۱٩ - maziar farzin


زندگی، رقصه عشقه

دو روز مانده به پایان جهان   ، تازه فهمیدم که هیچ زندگی نکرده ام.

تقویمم پر شده بود و تنها  دو روز خط نخورده باقی مانده بود.

 پریشان شدم. آشفته و عصبانی نزد فرشته مرگ رفتم

 

تا روزهای بیشتری از خدا بگیرم. داد زدم و بد و بیراه گفتم ،

 فرشته سکوت کرد.

 

آسمان و زمین را به هم ریختم ، فرشته سکوت کرد.

جیغ زدم و جار و جنجال راه انداختم ،

 

 فرشته سکوت کرد. به پرو پای فرشته پیچیدم ، فرشته سکوت کرد. کفر گفتم و سجاده دور انداختم ،

 باز هم فرشته سکوت کرد . دلم گرفت و گریستم

و به سجاده افتادم ،

 

این بار فرشته سکوتش را شکست و گفت:

 بدان که یک روز دیگر را هم از دست دادی!

 

تنها یک روز دیگر باقیست، بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن.

 

لا به لای هق هقم گفتم: اما با یک روز ؟

 با یک روز چه کاری میتوان کرد؟

 

فرشته گفت: آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند،

گویی که هزار سال زیسته است

و آن که امروزش را درنیابد، هزار سال هم به کارش نمیآید.

 و آن گاه سهم یک روز زندگی را در دستانم ریخت

 و گفت: حالا برو و زندگی کن.

 

 مات و مبهوت به زندگیم نگاه کردم که در گودی دستانم میدرخشید

 اما میترسیدم حرکت کنم،

 

 میترسیدم راه بروم ، نکند قطرهای از زندگی از لای انگشتانم بریزد.

 

قدری ایستادم؟.. بعد با خود گفتم :

 وقتی فردایی ندارم ، نگاه داشتن این زندگی چه فایدهای دارد،

 

 بگذار این یک مشت زندگی را خرج کنم.

 

 شروع به دویدن کردم. زندگی را به سرو رویم پاشیدم،

زندگی را نوشیدم و بوییدم و چنان به وجد آمدم

 که دیدم میتوانم تا ته دنیا بدوم، 

 میتوانم پا روی خورشید بگذارم و می توانم ....

 

در آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرم، زمینی را مالک نشدم،

 مقامی به دست نیاورم، اما ...

 

اما در همان یک روز روی چمنها خوابیدم، 

 سرم را بالا گرفتم و ابرها را دیدم

 و به آنهایی که نمیشناختنم سلام کردم

و برای آنها که دوستشون نداشتم از ته دل دعا کردم.

 

 همان یک روز آشتی کردم و خندیدم و سبک شدم،

لذت بردم و سرشار شدم و بخشیدم.

 

من همان یک روز زندگی کردم اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند:

 

او درگذشت، کسی که هزار سال زیسته بود.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/۱٠/۱۳ - maziar farzin


قطره

 

قطره؛ دلش دریا می خواست

خیلی وقت بود که به خدا خواسته اش رو گفته بود

هر بار خدا می گفت : از قطره تا دریا راهی است طولانی،

راهی از رنج و عشق و صبوری،

 هر قطره را لیاقت دریا نیست!

قطره عبور کرد و گذشت

قطره پشت سر گذاشت

قطره ایستاد و منجمد شد

قطره روان شد و راه افتاد

قطره از دست داد و به آسمان رفت

و قطره؛ هر بار چیری از رنج و عشق و صبوری آموخت

تا روزی که خدا به او گفت : امروز روز توست، روز دریا شدن!

خدا قطره را به دریا رساند

قطره طعم دریا را چشید

طعم دریا شدن را


اما؛ روزی دیگر قطره به خدا گفت: از دریا بزرگ تر هم هست؟

خدا گفت : هست!

قطره گفت : پس من آن را می خواهم

بزرگ ترین را، و بی نهایت را !


پس خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت : اینجا بی نهایت است!

و آدم عاشق بود، دنبال کلمه ای می گشت تا عشق را درون آن بریزد

اما هیچ کلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت

آدم همه ی عشقش را درون یک قطره ریخت

قطره از قلب عاشق عبور کرد!

و وقتی که قطره از چشم عاشق چکید. خدا گفت :

حالا تو بی نهایتی، زیرا که عکس من در اشــک عــاشق است!

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/۱٠/۱٢ - maziar farzin


داستان لیوان

استادى در شروع کلاس درس، لیوانى پر از آب را  به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟
شاگردان جواب دادند : پنجاه گرم , صد گرم و …
استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمی‌دانم دقیقاً وزنش چقدر است.اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقى خواهد افتاد.
شاگردان گفتند: هیچ اتفاقى نمی‌افتد.
استاد پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقى می‌افتد؟
یکى از شاگردان گفت: دست‌تان کم‌کم درد می‌گیرد.
حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
شاگرد دیگرى جسارتاً گفت: دست‌تان بی‌حس می‌شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار می‌گیرند و فلج می‌شوند. و مطمئناً کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند.
استاد گفت: خیلى خوب است. ولى آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟
شاگردان جواب دادند: نه
پس چه چیز باعث درد و فشار روى عضلات می‌شود؟ من چه باید بکنم؟
شاگردان گیج شدند: یکى از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.
استاد گفت: دقیقاً. مشکلات زندگى هم مثل همین است.
اگر آنها را چند دقیقه در ذهن‌تان نگه دارید، اشکالى ندارد. اگر مدت طولانی‌ترى به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد.
اگر بیشتر از آن نگه‌شان دارید، فلج‌تان می‌کنند و دیگر قادر به انجام کارى نخواهید بود.
فکر کردن به مشکلات زندگى مهم است. اما مهم‌تر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید.
به این ترتیب تحت فشار قرار نمی‌گیرید، هر روز صبح سرحال و قوى بیدار می‌شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشى که برایتان پیش می‌آید، برآیید!

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/۱٠/٩ - maziar farzin


خوشبختی

 

یه لحظه چشاتو ببند و تصور کن


یکی هست که خیلی دوسش داری ، حتی تک تک نفسهات به خاطر اونه...


توی خلوتت که هستی میخوای خاطره هاشو همیشه زنده و تازه نگه داری


بهش که فکر میکنی زمزمه هاشو توی گوش هات میشنوی


داره بهت میگه دوست داره ، داره بهت میگه همیشه همه جا باهات هست

داره بهت میگه ......


گونه هات سرخ سرخ میشه انگار آتیش گرفتن اما دستات یخه یخه


اونوقت احساس میکنی دیگه پاهات رو زمین نیست


اونوقت احساس میکنی حتی کلاغ سر تیر برق هم قشنگ میخونه!!!


اونوقت احساس میکنی برای خندیدن بهانه ای لازم نداری


اونوقت احساس میکنی زندگی به همه بدیها و خوبیهاش می ارزه


اونوقت احساس میکنی عاشقی


اونوقت احساس میکنی که خوشبختی


اونوقت احساس میکنی که خوشبختی


اونوقت احساس میکنی که خوشبختی

 

دوست های ما،‌ فرشته هایی هستند که
شما را بر روی پاهایتان بلند میکنند،

زمانی که بالهای شما
به سختی به یاد می‌آورند چگونه پرواز کنند.'

 

 


پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/۱٠/۳ - maziar farzin


نیمه ی وجود

 

 

شنیده بودم که خدا آن بالاست و عمری دیده بودم که دستها رو به آسمان قد می کشد.

پس  هر شب ازپله های آسمان بالا می رفتم، ابرها را کنار می زدم،

چادر شب آسمان رامی تکاندم ،

ماه را بو می کردم و ستاره ها را زیر و رو.

می گفتم : خدا حتما یک جایی همین جا هاست 

 و دنبال تخت بزرگی می گشتم  به نام عرش؛

که کسی بر آن تکیه زده باشد. 

همه ی آسمان را گشتم اما نه تختی بود و نه کسی.

 نه رد پایی روی ماه بود و نه  نشانه ای لای ستاره ها.

از آسمان دست کشیدم، از جست و جوی آن آبی بزرگ که پر بود  ار کهکشان و زیبای.

.آن وقت نگاهم به زمین زیر پایم افتاد.

زمین پهناور بود و عمیق.پس جا داشت که خدا را در خود پنهان کند

زمین را کندم،ذره ذره و لایه لایه و هر روز فروتر رفتم و فروتر

خاک سرد بود و تاریک و

 نهایت آن جز یک سیاهی بزرگ چیز دیگری نبود.

نه پایین و نه بالا، نه زمین و نه آسمان. خدا را پیدا نکردم.

اما هنوز کوه ها مانده بود. دریاها و دشت ها

پس گشتم وگشتم و گشتم.

پشت کوه ها و قعر دریا را، وجب به وجب دشت را.

زیرتک تک همه ی ریگها را.

لای همه ی قلوه سنگ ها و قطره قطره آبها را. اما خبری نبود

از خدا خبری نبود

نا امید شدم از هر چه گشتن  و هر چه جست و جو.

آن وقت نسیمی وزیدن گرفت.

شاید نسیم فرشته بود که می گفت خسته نباش که خستگی مرگ است.

هنوز مانده است،وسیع ترین و زیباترین  

و عجیب ترین سرزمین هنوز مانده است.

سرزمین گمشده ای که نشانی اش روی هیچ نقشه ای نیست

نسیم دورم را گشت و گفت: "اینجا مانده است، اینجا که نامش تویی"

و تازه  خودم را دیدم،

سرزمین گمشده را دیدم.

نسیم دریچه ی کوچکی را گشود،راه ورود تنها همین بود

 و  پا بر دلم گذاشتم و وارد شدم

خدا آن جا بود .

بر عرش تکیه زده بود و  تازه دانستم عرشی که در پی اش بودم، همین جاست

      سال ها بعد ، وقتی که  به چشم های خود برگشتم، خدا همه جا بود؛

هم در آسمان هم در زمین هم زیر ریگ های دشت

 و هم پشت قلوه سنگ های کوه،

 هم لای ستاره ها و هم روی ماه .

خدا همه  جا  بود  چشم  بینا  نبود




 

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/۸/٢۸ - maziar farzin


Blue Fairy

 

 

 

 

 

 روزها به دنبال ستاره ای می گشتم که هرگاه به اسمان نگاه می کردم برایم چشمک بزند .

 روزها در پی یک نگاه قدیمی ،یک حرف آشنا و یک صدای عاشق می گشتم .

 روزها را به امید باران عاشقانه اش و شبها را برای دیدن رویایش سپری کردم .

 لحظه ها را با فکر بودنش تا انتهای نفسم می شمردم .

 می خندیدم به امید گرمی دستانش و اشک می ریختم به خاطر دلتنگی نبودنش.

 نمی دانستم کیست و کجاست ، امامی دانستم که خواهد آمد .

 عاشقش بودم قبل از آمدنش ، قبل از دیدنش و قبل از شناختنش .

 کودکی ام همچون نوجوانی و نوجوانی مثل جوانی سپری شد .

و من همچونان در پی نیمه گمشده خورشید ها را می شمردم و به ماه می رسیدم و دوباره شمارش ماه و رسیدن به خورشید.

 تا اینکه... رسید ، آمد و من با تمامی وجودم او را حس می کردم .

 نگاه عاشقش را ، دستان گرمش را ، صدای قدمهایش را و روح بلندش را .

 عاشقم بود و مرا نیز عاشق خود کرد و من دریافتم این همان ستاره آسمانم و همان فرشته کوچک زندگی من است که سالها بدون اینکه بخواهم به دنبالش بودم .

 همان نیمه گمشده ، همان باران عاشقانه و همان رویای شبانه.    

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/۸/٢٦ - maziar farzin


الفبای خوشبختی



A – Accept : پذیرا باشید:دیگران را همانگونه که هستند بپذیرید ، حتی اگر برایتان مشکل باشد
که عقاید ، رفتارها و نظرات آنها را درک کنید

B- Break away : خودتان را جدا سازید:خود را از تمام چیزهایی که مانع رسیدن شما به اهدافتان می شود جدا سازید

.C- Creat : خلق کنید :خانواده ای از دوستان و آشنایانتان تشکیل دهید و با آنها امیدها ، آرزوها ، ناراحتی ها و شادی هایتان را شریک شوید

.D – Decide : تصمیم بگیرید:تصمیم بگیرید که در زندگی موفق باشید . در آن صورت شادی راهش را به طرف شما پیدا می کند و اتفاقات خوشایند و دلپذیری برای شما رخ خواهد داد

.E- Explore : کاوشگر باشید :جستجو و آزمایش کنید . دنیا چیزهای زیادی برای ارائه کردن دارد و شما هم قادرید چیزهای زیادی را ارائه دهید. هر زمان که کار جدیدی را آزمایش می کنید خودتان را بیشتر می شناسید

.F- Forgive : ببخشید :ببخشید و فراموش کنید . کینه فقط بارتان را سنگین تر می کند و الهام بخش ناخوشایندی است. از بالا به موضوع نگاه کنید و به خاطر داشته باشید که هر کسی امکان دارد اشتباه کند

.G- Grow : رشد کنید:عادات و احساسات نادرست خود را ترک کنید تا نتوانند مانع و سد راه شما برای رسیدن به اهدافتان شوند

.H – Hope : امیدوار باشید:به بهترین چیزها امید داشته باشید و هرگز فراموش نکنید که هر چیزی امکان پذیر است ، البته اگر در کارهایتان پشتکار داشته باشید و از خدا کمک بخواهید

.I- Ignore : نادیده بگیرید:امواج منفی را نادیده بگیرید . روی اهدافتان تمرکز کنید و موفقیت های گذشته را بخاطر بسپارید . پیروزی های گذشته نشانه و رابطی برای موفقیت های آینده هستند.

J – Journey : سفر کنید:به جاهای جدید سر بزنید و با فکر روشن ، امکانات جدید را آزمایش کنید . سعی کنید هر روز چیزهای جدیدی را بیاموزید ، بدین صورت رشد خواهید کرد و احساس زنده بودن می کنید

.K – Know : بدانید:بدانید که هر مساله ای هر چقدر هم که سخت و دشوار باشد در نهایت حل خواهد شد . همان طور که گرمای مطبوع و دلپذیر بهار پس از سرمای طاقت فرسای زمستان می آید
. L – Love : دوست بدارید :اجازه دهید که عشق به جای نفرت ، قلبتان را پر کند. زمانی که نفرت در قلب شما ساکن است هیچ فضای خالی برای عشق وجود ندارد ، اما موقعی که عشق در قلبتان ساکن است ، تمام خوشبختی و شادی در وجودتان قرار دارد

.M – Manage : مدیر باشید:بر زمان مدیریت داشته باشید ، تا استرس و نگرانی کمتری شما را رنج دهد . استفاده درست از زمان باعث می شود که روی موضوعات مهم بهتر تمرکز کنید

.N- Notice : توجه کنید:هرگز افراد فقیر ، ناامید ، رنج کشیده و ضعیف را نادیده نگیرید و هر نوع کمکی را که قادرید به این افراد ارائه دهید از آنان دریغ نکنید

.O-Open : باز کنید:چشم هایتان را باز کنید و به تمام زیباییهایی که در اطرافتان وجود دارد نگاه کنید ، حتی در سخت ترین و بدترین شرایط ، چیزهای زیادی برای سپاسگزاری وجود دارد

.P –Play : بازی و تفریح کنید:فراموش نکنید که در زندگیتان تفریح و سرگرمی داشته باشید . بدانید که موفقیت بدون شادی و لذت های مشروع ، مفهومی ندارد

.Q – Question : سوال کنید:چیزهایی را که نمی دانید بپرسید ، زیرا که شما برای یاد گرفتن به این کره خاکی آمده اید

.R – Relax : آرامش داشته باشید:اجازه ندهید که نگرانی و استرس بر زندگی شما حاکم شود و به یاد داشته باشید که همه چیز در نهایت درست خواهد شد

.S – Share : سهیم شوید:استعدادها ، مهارتها ، دانش و توانائیهایتان را با دیگران تقسیم کنید ، زیرا هزاران برابر آن به سمت خودتان برمی گردد

.T – Try : تلاش کنید:حتی زمانی که رویاهایتان غیر ممکن به نظر می رسند تلاشتان را بکنید . با تلاش و مشارکت در انجام کارها ماهرو خبره می شوید

.U – Use : استفاده کنید :از استعدادها و توانایی ها یتان به عنوان بهترین هدیه استفاده کنید . استعدادهایی که تلف شوند ارزشی ندارند. استفاده صحیح از استعدادها و تواناییهایتان برای شما پاداش های غیرمنتظره ای به دنبال دارد

.V – Value : احترام بگذارید:برای دوستان و اقوامی که شما را حمایت و تشویق کرده اند ، ارزش قایل شوید و هر کاری که از دستتان بر می آید برای آنها انجام دهید

.X – X-Ray : اشعه ایکس:با دقت و شبیه اشعه ایکس به قلب های انسانهای اطراف خود بنگرید در نتیجه شما زیبایی و خوبی را در قلب آنها خواهید دید

.Y – Yield : اجازه دهید:اجازه دهید که صداقت و درستکاری وارد زندگیتان شود. اگر شما در راه درستی حرکت کنید درانتها خوشبختی را خواهید یافت

.Z – Zoom : تمرکز کنید:زمانی که خاطرات تلخ ، ذهنتان را پر کرده است ،

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۸/٢٢ - maziar farzin


زندگی انسان

بهار

 

آی  ای انسان بزرگ 

 

هیچ در یاد تو هست

 

که گل سرخ بهاری بودی ؟

 

                                    کودکی را به خاطر داری

 

                                                                            که ز اندوه فراری بودی ؟

 " کودکی فصل بهاران تو بود "

 

"گیسوانت" چو گل ابریشم

 

                              "رخ" تو چون گل زیبای بهار

 

                                                                 "لب تو" غنچه سرخ

 

                                                                                          "اشک تو" اختر شبهای بهار

"دست تو" چون گل یاس

 

                              "بوی تو" عطر فریبای بهار

 

                                                               "چشم تو" چشمه ی عشق

 

                                                                                               "زلف تو" سبزه صحرای بهار

 

                                                                                  "قد تو" همچو نهال در سراپای معنای بهار

 

 

تابستان

 

عاقبت ای همه شادابی و ناز

 

کودکی رفت و "جوانی" آمد

 

دوره عمر تو" تابستان" شد

 

تب تو تند شد از گرمی  "مرداد بلوغ"

 

                                               تا که بر آتش خود آبزنی

 

دل به دریای جوانی دادی

 

                               همچو شیری چالاک , پی آهو به دور دست و چمن افتادی

 

گل  صد رنگ جوانی ها را , از درختان چیدی

 

 

                                                          لذت و گرمی تابستان را , در جوانی دیدی

مست نیرومندی و مست نشاط

 

                                    به زمان و زمین خندیدی

 

                                                                  دست تو چون تن دل گرم کویر

 

مشعل روشن پیروزی بود

 

                                روح بی طاقت و عصیانگر تو

 

روز و شب فکر جهانسوزی بود

 

 

پاییز

 

کم کمک فصل جوانی ها رفت

 

و تو پاییز شدی

 

سخت دل تنگ و غم انگیز شدی

 

رفت از گلشن تو  بلبل باغ

 

                               داد بلبل مست , جای خود را به کلاغ

 

زمستان

 

 

رفت پاییز و" زمستان" آمد

 

فصل نابودی بستان آمد

 

برف بارید به موی تو شبی

 

                                 زیر برف نداری نفسی

 

"موی تو برف زمستان تو شد"

 

                                    آفت سبزی بستان تو شد

 

                                                                  نه دلی هست تو را , تا توان بدهی دل به کسی

 

                                                                  نه به چشمت نوری است , نه به جانت هوسی

 

زندگی شد قفس تنگ و تو چون مرغ اسیر

 

                                                     در فضای قفسی

 

                                                                        نه دلی هست تو را , تا توان بدهی دل به کسی

 

                                                                        "ره برگشت نسیت" , ناگزیری که به پایان برسی

 

آی انسان بزرگ

 

" چهر فصل تو" به  پایان آمد

 

                                   کم کمک لحظه فرمان آمد

 

                                                                ناز تو رفت , نیازت خوش باد !

                                                                                  لحظه گرم نمازت خوش باد !

بر در رحمت دوست

                         نیمشب سوز و گدازت خوش باد !

تا تفس هست تورا ," خستگان را بنواز"

                                             روح بیچاره نوازت خوش باد !

هیچ دانی به کجا خواهی رفت ؟

                                   "به رهی دور و دراز"

                                                           "سفر دور و درازت خوش باد "

 

 

 

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۱ - maziar farzin